تبليغاتX
دفتر خاطره

دفتر خاطره

سلام به همه دوستان گلم

امروز می خوام خاطره دیشبمو با بهار عزیز ترین کس تو زندگیم واستون تعریف کنم.

۲۴/۹

دیروز خیلی خوشحال بودم چون مامان بهم خبر داد که قراره داییم از کرمان بیاد بعد ۴ماه می تونستم دایی زندایی پسر دایی کوچولومو ببینم رسیدم خونهچندتا آهنگ شاد گذاشتمو با خودم حال میکردم((می رقصیدم)).

ساعت ۶ بود که گوشیم زنگ زد مونا بود بهم گفت من دارم میرم خونه دوستم اگه می خوای بهارو ببینی بیا اونجا اینم گفت که باید تا ۱۵دقیقه دیگه اونجا باشم.وقتی آدرسو گرفتم نفهمیدم چطوری حاظر شادم.سریع تاکسی گرفتم رفتم اونجا.

حدود ساعت ۶:۳۰ بود رسیدم دیدم از تو یک خونه یک فرشته خوشکل اومد بیرون.رفت یکم اونور تر وایستاد.رفتم پیشش بعد حال احوال پرسی شروعکردیم به راه رفتن یک کوچه خلوت کنار هم راه می رفتیم((چون هوا سرد بود دستشو نگرفتم))در مورد خیلی چیزا باهم صحبت کردیم شیطونه می گفت بوسش کنم گفتم ناراحت میشه بی خیال این جریانشدم.همین طور که راه می رفتیم سرو کله مونا پیدا شد.مونا خواهر بهار که خیلی دختر شادو سرحالیه حروقط دیدمش داشت می خندید امروزم مثل همیشه می خندید مونا جولو تر از ما راه میرفت.

همین طور که راه میرفتیمیک احساس عجیبی بهمون حس داد احساس آرامش به هیچ چیزی فکر نمی کردم.این احساسو از توی چشاش می خوندم.لحظه های قشنگی بود.لحظه هایی که هیچ وقت از یادم نمیره چه شبی بود.وقتی ازش جدا شدم خیلی ناراحت بودم نمی خواستم ازش جدا شم.تا خونه پیاده رفتم تو راه آهنگ ملایم گذاشتمو بهش فکر می کردم به گذشته اولین روز دیدارمون اولین روزی که صحبت کردیم به کارامون وحرفامون.

وقتی رسیدیم خونه بهم زنگ زد کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم چه شبی بود می شه گفت از بهترین شبای عمرم بود.دیشب ساعت ۴ خوابیدم.تموم شبو بهش فکر می کردم امروز خیلی خوشگل شده بود اخلاقشم عوض شده بود اون بهار سابق نبود چقدر دوست داشتنی شده بود


حالا که دارم این خاطره رو می نویسم یادش افتادمدلم هواشو کرده کاش می شد دوباره ببینمش بهار خیلی دوست دارم

قربانت امیر   

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت14:53توسط امیر | |

 

 چرا زنان گريه ميكنند؟

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد:چرا گريه ميكني؟ مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم.

پسر بچه گفت : من نمي فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هيچ گاه نخواهي فهميد!

بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد:چرا مادر بي دليل گريه ميكند؟

پدرش تنها توانست به او بگويد:تمام زنها براي هيچ گريه ميكنند.

پسر كوچك بزرگ شدو به يك مرد تبديل گشت. ولي هنوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه ميكنند.

بلاخره سوالش را براي خدا وند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را ميداند.

او از خدا پرسيد:خدايا چرا زنها به آساني گريه مي كنند؟

خدا گفت زماني كه زن را آفريدم

ميخواستم كه او موجود بخصوصي باشد . بنابراين شانه هاي او را آنقدرقوي آفريدم

تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد كه به بقيه آرامش دهد.

من به او يك نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد .

و وقتي آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد.

به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نا اميد شده انداو تسليم نشود و همچنان پيش

برود. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مریض يا پير شده است

بدون اينكه شكايتي بكند.به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي

اگر آنها به او آسيبي برسانند.

به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در

قلب شوهرش داشته باشد.

به او اين شعور را داده ام كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات

توانايي همسرش را آزمايش ميكند .

و به او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند.

و در اخر به او اشك هايي دادم كه بريزد.

اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك ميريزد.

خدا گفت :حالا مي بيني كه زيبايي يك زن در لباسهايي كه مي پوشد نيست

در ظاهر او نيست .در شيوه آرايش موهايش نيست

بلكه زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است .زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست

و در قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت17:45توسط امیر | |

 

پسر به دختر گفت ا

گه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت17:36توسط امیر | |

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت17:26توسط امیر | |